تبليغاتX
توسن
ای ره گشوده دردل دروازه های ماه!توسن گسسته عنان از هزارراه،رفتن به اوج قله را به هزار راه تدبیرمیکنی
صفحه نخست
نظريات بيشتر
توسن

باز هم شب است و در وجود ترکدار و روح زخمی ام به جستجوی آخرین تصويرش در مغز گند گرفته ام مي گردم..

صورا ! دختري كه در سونستان ؛ آفتاب را به بازي مي گيرد

اما برگهاي تقويمش يك روز بی آفتاب نداشت.

انگار همين ديروز بود...

پشت نيمكتي كه با همه ي دختركان كلاس

و با دماي محيط ؛ متعادل مي شد

صدايش در گوشم مي پيچد ؛ " بابا آب داد...."

چقدر احساس خوشبختي مي كرد..از باباي خوبي كه دارد....

.پدري كه آب مي داد و زنده به گورش نمي كرد....!

نفس مي كشيد ... تمام حقوقش با اين نفس ها پرداخت مي شد...؟!

موضوع انشاء كه توسط معلم گفته شد ؛ من غرق در اضطراب بودم

غرق در اضطراب آينده....آينده اي با هاله اي از ابهام...

" بهترين آرزوي آينده تان چيست و چه شغلي را دوست داريد؟"

صورا دستش را به نشانه ي سؤال بلند كرد

اجازه..؟ مگر دخترها هم مي توانند آرزو كنند...!!!!؟

معلم پاسخ داد اين دفعه اشكالي ندارد!

اما آرزوهايتان زياد بزرگ نباشد.

چون آنها كه آرزوهاي بزرگ دارند، ‌هرگز احساس سپاسگزاري و قدرداني نمي كنند !

 هرچه بيشتر آرزو كنيد، كمتر احساس شكرگزاري مي كنيد و هرچه روي دهد، به نظرتان هيچ است...

.بايد شكرگزار زنده به گور نشدنتان باشيد...

انشاها كه خوانده شد

بهترين انشاي كلاس ؛ آرزوهاي دخترك بود:

بنام خدا

مي گويند هرچه بكاري آنرا درو مي كني. اگرما بدبخت و غمگين هستيم، به آن معناست كه بذر بدبختي كاشته ايم. هيچكس ديگر براي ما بدبختي نمي آفريند. البته بين كاشتن و دروكردن فاصله ا ي وجود دارد و بدليل آن فاصله، گمان مي كنيم كسي ديگر مسوول است.

مردم در مساجد، كليساها و معابد با هم بحث مي كنند. در مورد چيزهايي بزرگ آموزشهايي به آنان داده مي شود. اما هيچكس به ساده ترين چيز نمي انديشد: آگاه شدن ازاينكه تو كيستي..؟ و ميان اينهمه راه فراوان ؛ از كدامين جام بايد باده ي شرافت ، انسانيت و آزادي نوشيد...؟ يا كدام جامه را بايد به تن نمود...؟

باراني كه با من مي بارد ؛ دلداريم خواهد داد تا عاشقانه ترين سرودهاي خود را به انسانهايي تقديم كنم كه روياي خاك خورده و مدفون نجاتشان را( مگر به دست خويش ) فراموش كنند و نزول تصاعدي شان را به سمت حيوانيتي كه به اسم فرا فرشته بودن مي پيمايند متوقف كنند.

طرب افسرده كند دل چو زحد در گذرد.........آب حيوان بكشد نيز چو از سر گذرد

امروز در سينه ام پرنده هاي زخمي نفس نفس مي زنند

و از اين سكوت سكسكه ساز مردمانمان مي ترسم

این روزها آدمها سرشان شلوغ است . یعضی ها حوصله خدا را ندارند

اما جانمازهاي قشنگي مي فروشند...!

معلم فرياد كشيد: ساكت باش دختر !فقط آرزويت را بخوان و تمام كن.

دخترك سرخ شد. اما با شيطنت كودكانه اش ادامه داد:

دوست دارم در آينده يك وكيل باشم تا حقوق از دست رفته ي مردم را بازگردانم...

گرچه در پهن دشت خاكي كه امروز اقيلم مرگهاست آرزو كردن شوخي مسخره ايست!

اما آرزو دارم به ابتذال آرامش و خوشبختي فردي كشانده نشوم

اضطراب و غمهاي ارزشمند و حيرت هاي عظيم به روحم عطا شود

و نام خدا را به فريب خلق ؛ هرگز بر لب جاري نسازم

معلم عصباني شد... اي دخترك ديوانه ؛ نام خدا را بردن در هر شرايطي واجب است..!

تكه هاي پاره شده ي دفتر صورا كه در هوا پخش مي شد ؛ همه ي همكلاسيها به او خيره بودند...

انشا -0 - انضباط -0- تعليمات ديني -0-!

شايد صورا خود نيز آنروز نمي دانست كه بذر اسقامت مي كارد....

تنم چوظرف چيني شد ودر اعماقم فرو رفتم ....واژه هايم چوشمعي شدند وافروختم آتشي درواژه هايم

.............................................................................................................................

" آیا معنا و مصداق خشونت مشروع را می دانید و تا کنون مورد این نوع خشونت قرار گرفته اید ؟ "

صورا سال آخر رشته ي حقوق را در حالي پشت سر مي گذاشت كه بعلت تدوین و تکثیر فرمهای نظر خواهی درجریانات 18 تیر سال 13۷۸ بعلت طرح كردن سؤال فوق؛ سابقه تذکر کمیته انظباطی را یدک می کشید و شايد هنوز هم در اين ويرانه های مبهم، مبهوت آن باشد که چرا کسی صدايش را از پشت اين خرابه های زرين نشنيد و حرفهاي بي عمل و آوازهاي مقدس گونه ي مدعيان آزادي نيزدر نيمه ي راه ؛ همسفري و همسويي را رها كردند و فرياد صورا در هوهوي باد گم شد ....

زمان ارائه ی پایان نامه رسیده بود و صورا موضوع پايان نامه ي خود را "دیه و حضانت زن در قانون مدنی " انتخاب  و جسارت كبراي ايستادگي را در احقاق حق گروهي  ابراز  كرد  كه ارزنده ترين زينتشان فرو رفتن در طاقه هاي زخيم  متقالهاي عربي  در ويترين شعارها بود....!

فرياد عدالت خواهي اش اكنون فرافكني مي كرد تا براي زنان ستمديده در طول تاريخ ؛ كليدي بسازد و آنسوي شهرها را نشان بدهد!

مهاجر بودن ـ پرداخت ديه از شتر به وجه رايج ؛ مثالي بود كه او براي استثنا كردن_ زنان سرپرست خانوار در مورد دريافت ديه ي برابر با مرد ؛ در پايان نامه اش بكاربرد.

او مي خواست به زنان كشورش بياموزد كه با دستهاي توانايشان حصارهاي تنگ و تاريك زمانه را بشكافند و خود را از زندان كژفهمي ها و ناداني ها و بردگي هاي زمانه رها كنند.

مي خواست بگويد كه زنان نيز مي توانند حتما اول نباشند! چرا كه آنان همان موجودي هستند كه وقتي خداي عشق آنها را مي آفريد ، به آدم مژده داد كه گلي بهتر از تمام گلهاي بهشت آفريدم...وبراي همين مي توانند آخرين باشند.

مي خواست به همگان بفهماند زنان امروز ديگر كالايي نيستند كه در بازار عكاظ عربستان به حراج سپرده شوند و محرك جنسي و شهوت شكم گنده هايي باشند كه وقتي پولشان را حذف مي كني ؛ چيزي از نشانه هاي بشري ندارند...!

صورا مي خواست به مدعيان حقوق اسلامي بياموزد كه زنان مي توانند ناتوانسته هاي شما را كه در ذهن كجتان از او مي سازيد ، به تواني برسانند كه ماشين حسابهاي پررقم انتظار و ادعايتان را پر از " 1 " نمايند...!

آري پر از يك ! و آن يك همان يك چيز است كه هماهنگ و موزون و چونان مغناطيسي مقاومت ناپذير ؛ با سرشت انساني خويش با روح لطيف خدا عجين گشته و تمام جلوه هاي ديگر انسانيت همچون عقل ، منطق و استعداد و ذكاوت و ارداده و شعور را داراست ..

این شیوه پژوهشی ؛ لاجرم سؤال ديگري مطرح مي ساخت و اينكه حاکمان کشورهایی که در آن حقوق انسانی پایمال می‌شود و زنان و مردان و جوانان و اندیشمندانش در زندان‌ها و گورستان‌ها و محرومیت‌ها و مصیبت‌ها بسر می‌برند راچگونه جامعه‌ای مبتنی بر حقوق و آزادی‌های بشری مي نامند؟

صورا فريادي نوشته بود كه اي كاش صدايش بلندتر بود و اي كاش فريادش را مردان زمانه تعبير سؤ نمي كردند.....

وقتي كه پايان نامه تدوين مي شد ؛ دوستان و نامزد صورا از عواقب خطرناك اين موضوع به او گوشزد مي كردند.اما صورا يك حقوق دان آگاه از مسايل حقوقي كشور بود و مسلما خود نيز از عواقب اين تحقيق آگاهي وافر داشت .

 او از هیاهوی بادهای وحشی این سامان خبر داشت. بادهایی که هیچ بویی از نسیم نبرده اند....باد های چموشی که رحمی به بال ترد پروانه ها نمی کنند....او پرپر شدن دانشجوياني كه فريادهاي اينچنيني سر داده بودند را بارها به چشم خودش دیده بود.....با اينهمه نغمه هاي موزونش را بي هيچ ترديد و واهمه اي از عواقب آن ؛ بر ساز شرافت و آزادي مي ساييد....

پايان نامه ي صورا در تاريك _ واپسين لحظه هاي غروب _ حقوق بشري ؛ خط بطلان خورد و دستان زحمتكشش را با اخراج از دانشگاه ، بوسه زدند تا شايد ساحل قلبش را از موج هاي عظيم اقيانوس آزاد انديشي برهانند و پيرو آن به اعدام محكوم گرديد...!

اما چقدر مهرباني خدا ؛ دلش را آرام كرده بود و لبخند رضايت بر لبهاي خشكيده اش نمايان بود.

سراغ تمام شدن لحظه هاي بودنش را از عقربه هاي ساعت نمي گرفت . براي ديدن لحظه هاي روشنايي چند روزي بيشتر نمانده بود.

گويي كه آرزوهايش را به اميد جوانه زدن در باغچه اي كاشته است و اينك مي خواهد آبياري اش كند و كار خود را به اندازه ي هر سنجيدني دوشت داشت....

خبر حكم صادره در تمام دانشگاه پيچيد ...

اما اينبار دانشجوياني كه كمر آنها نيز مانند صورا از سنگيني و فشار استبداد خم شده بود ؛

در يك اقدام خودجوش خيزش خود را در قالب طومارها و تجمع هاي اعتراض آميز شروع كردند و اين روند آنقدر پيش رفت تا اينكه دادگاه تجديد نظر ناچار به تقليل حكم صادره ؛ از اعدام به 50 ضربه ي شلاق گرديد.

اين حكم قطعي و لازم الاجراء شناخته شد و حكم صادره بر عليه صورا ؛ وكيلي كه از حقوق ملت خويش دفاع كرده بود ؛ به بخش اجراي احكام سپرده شد.

هيچ كس حق همراهي و حضور را نداشت و تنها سربازي كه صورا را از پله هاي دادگستري به طرف زيرزمين همراهي مي كرد ؛ آرام آرام موج اشكهايش روي ساحل گونه هاي اين سرزمين مي ريخت و شهامت صورا را در ميان خيل خودفروختگان و بزدلان ؛ به طلاطم امواج تاريخ مي سپرد.

اكنون صورا با لباسي به رنگ آبي و دستبندي به سختي پولاد ؛ خود را به دستهاي بي انتهاي جلادي سپرده بود كه از اينكه چرا گردن صورا را نمي زند؛ غضب خود را با حرص مي بلعيد.

فرمان نواختن صادر شد و نوازنده ؛ با تازيانه ي وحشي اش بر پيكر نازك و ظريف صورا شروع به نواختن كرد.

صورا چشمانش را فرو بست . اولين تازيانه   هوا را شكافت و غرش مهيبي سرداد و بر پشتش نشست.

شدت ضربه توان داد كشيدن را از صورا ربود

يك....دو...سه....ده.....يازده.....بيست...سي...چهل....چهل ونه....پنجاه

وقتي هرم نفسهاي خسته اش در زير تازيانه هاي استبداد ؛ صورت شرافت و انسانيت را گرم مي كرد ؛ من خجل بودم از اينكه مرا مرد مي نامند...!

بالهاي زخمي اش مجال پرواز را از دست داده بود ؛ اما اشك _ معصوميت _ وطن پرستي ؛ آزادگي و استواري را پاك مي كرد!

انگار تاروپود مرا ناخواسته به روح بلندش گره زده بودند.

خاموش بود و اشكهايش به ديواري مي چكيد كه فقط سياهي بود.

صورا بيهوش نشد و با تن زخمي و خونينش به بيرون از سلول اجراي احكام انتقال يافت و....

بعد از اين جريان ؛ نامزد صورا كم كم چتر کهنه اش را بست و در پناه سوگواري مردي و مردانگي ميدان را خالي كرد و در حالي از صورا جدا شد كه  آدميت را براي هميشه روسياه كرد و در شرم فرو برد!

اما اين پايان ماجرا نبود و چشمهاي صورا در فرداي آنروز طلوع ديگري داشت و آسمان دلش ميزبان پرندگاني بود كه آواز پرواز و رهايي مي خواندند.

او عاشق شده بود..! عاشق ميهن ؛ عاشق مردان استوار اين ديار و تمام دختراني كه خون اين مرزو بوم در رگهايشان جاري بود..

او خوب مي دانست وقتی که عشق می آید لحظه ها آنقدر سرشارند که دیگر نمی شود زندگی را به "قبل" و "بعد" از لحظه های ناب تقسیم کرد.... با حضور عشق، همه ی زندگی تنها "یک لحظه در ساحل" است... و آن یک لحظه، همان لحظه ی تجربه های ناب است، و بهای "بودن و ماندنش" به اندازه تمام طول سال های زندگی است... ؛ به اندازه همه ی لحظه ها...؛ و دل سپردن و دل دادن به آن یعنی" قمار بر سر تمام زندگی".

عشق آنقدر گرامی و پربهاست که برای مزمزه کردن طعمش، حتی برای یک لحظه بوییدنش، باید همه زندگی را وسط گذاشت، همه ی لحظه ها را، همه ی نفس ها را...

اگر حسابگری کرده باشی و با همه زندگیت بر سر عشق قمار نکرده باشی، از همان شروع بازی، بازنده بوده ای...

صورا تمام زندگي اش را بر سر اين عشق قمار كرد و يك برنده ي تاريخي ماند...

برنده اي كه نسلها صدايش مي زنند:

ای زن ايثار های مدفون! دستت را بر قلبت بگذار

ببين.هنوز هم می تپد....

 

به قلم توسن سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    -->
    -->
    Site Meter -->