تو ای زیباتر از امید من!
کاش به رنگ تمام سبزه ها بودم
تا حقیقت ـ بهارگون تورا نقاشی کنم
زخمی ـ زخمت که می شوم
خدای ساکن امام زاده ی کوچک
از کعبه هم می گریزد...
مدادم بهانه می گیرد و در دلتنگی های تو
شعرهایم قفس قناری اند!
خروش چشم نیلگونت
شکوفه های سپید را
با حسی مرطوب،
از تپه ی بارانی
در لابلای یک خیال رها می سازد...
اولین خانه از آن خیمه ی میخک
هفتمین روز بهار
غش غش خنده ی ما
خواب ـ قناری می خواند !!
خنده ی شور....مست نشاط....سازو طرب...
ترانه های تو پر معنی ست
از امید که می خوانی ،
گونه ی گوشهای دلم گل می کند!
بهار می رسد!
جایی مثل بهشت
ترانه ی اتاقت بامن می خواند!
"
رقص عطر گل يخ را با باد، نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه ،صحبت چلچله ها را با صبح""نبض پاينده هستي را در گندمزار ،گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل ،همه را مي شنوم، مي بينم"
چلچله ها می خوانند
لبم از غنچه لبهای بهار
فاصله ، تنها یک بوسه است...!
ببوس....
بهار را ....زندگی را...ببوس...
پاییز که می گریزد ، ....یلدا را ببوس......
