آه که از گورـ وفا
اسكلتي يافته ام ...!
و اينبار خنده هايش در نگاه مشتاقم ساكن است
با رازی نهفته در دوزخ که فاش می شود
شبیه التماس من
و رازـ خيانت تو
آه ! از شهوت دندانش
بوی لخت ـ تنت می پیچد....!
آه که از گورـ وفا
اسكلتي يافته ام ...!
و اينبار خنده هايش در نگاه مشتاقم ساكن است
با رازی نهفته در دوزخ که فاش می شود
شبیه التماس من
و رازـ خيانت تو
آه ! از شهوت دندانش
بوی لخت ـ تنت می پیچد....!
هرچه می رود...
شعرها نیز ، دانه های کاهیده ی احساس را
به شبـ آرزو ها می برند
خواسته ها شان زیباست
رقصـ واژه ها!
واژه ها می رقصند و می گریزند ،از کبودـ نگاهم...
باز تنهایی تحملم می شود
با شاخه گلی جامانده در خاطراتم!
کافی ست....از حال من مپرس
اشکهایم خشنودند که می رقصند!
خبر ساعت ۲۱- سيماي جمهوري اسلامي ايران
دوشنبه ۲۷/خرداد/۱۳۸۷خورشیدی ۱۲ جمادي الثاني ۱۴۲۹ هجري قمري
"وزارت ارتباطات و فن آوري اعلام كرد : از اول تيرماه ،نرخ ارسال هر پيامك با هجاي انگليسي ۲۲۲ريال و هزينه ي ارسال پيامكهاي فارسي به نرخ قبلي خواهد بود. اين تصميم جهت ارج نهادن به زبان شيرين فارسي اتخاذ گرديد "
دوستان به نظر من نيز اين تصميم عاقلانه ايست و با توجه به اينكه عادت كردن به زبان انگليسي ؛ خطر ارتقاي سطح دانش و آگاهي و شعور مردم را بدنبال دارد ؛ بايستي حتي المقدور از واژه ها و هجاهاي بيگانه پرهيز نموده و از واژه هاي عربي كه روي چشم واژه هاي فارسي است استفاده شود.
لذا بياييد از همين فردا ؛باهم فارسي را پاس بداريم !
( ضمنا" سعي كنيد با رايانه ي خاموش حال كنيد و از مصرف برق پرهيز كنيد)...چون با صرفه جويي هم به عراق نمي توانيم برق كافي بدهيم!!
فردا كه مي آيد
پارسي را فراموش مي كنم تا فارسي را پاس بداريم!
يا شعر تازه را كوتاه مي كنم
تا مرزـ هجاي پيامك فارسي!
و ياانگشتاني را كه به رونق واژگان لاتين متهم اند!
مي خواهم فراموشم شود كه هزار بارنطفه ي بيگانه به رگهايم مرده است! تا فارسي را پاس بداريم!
مي خواهم انگشتانم خطوطي رابه خاطر بسپارد كه در باديه هاي عربستان برايمان الهام شد ؛تا فارسي را پاس بداريم!
مي خواهم تكه هاي متبرك چارقد شطرنجي جاهل وتازي را به گردن آويزم تا فارسي را پاس بداريم!
مي خواهم به جاي زنده به گور كردن دختران ،چادرـملي مان را عربي بدوزم تا فارسي را پاس بداريم!
مي خواهم به جرم وطن پرستي و دانش اندوزي آريائي هاي بيگانه !! به هر زباني كه بوي مشمئز كننده ي علم را پراكنده ميسازد ، اعلان جهادـ بربريت كنم تا فارسي را پاس بداريم!
مي خواهم جبر تماشاي عمامه هاي رنگارنگ را از سيماي ملي تحمل كنم تا فارسي را پاس بداريم!
می خواهم شخصيتهاي قديس سينماهايمان را با اسامي عربي كه در یدکـ ـ پيشوندـ "حاجي" آمده اند انتخاب کرده و افراد شرور و وطن فروش اين هنر را با اسامي باستاني پارسي؛ مانند كوروش و خشايار نمايش دهم که ذهن بیننده را آماده کنم تافارسي را پاس بداريم!
بگذار یدخليج فارس را هر چه مي خواهند بنامند....اما فارسي را پاس بداريم!
بگذارید كه تاريكي شب را با اجبار_ لامپهاي خاموش ؛ براي مناجات بگزينم ! و همسايگان عرب؛ در روشنايي خيره كننده ي برق اهدايي مان ؛ با دختران ناچار فريب_كشورم برقصند تا فارسي را پاس بداريم.
بیایید به جاي واژه ي زشت و نامانوس"عرب در بيابان ملخ مي خورد" بگوييم: برادران عربمان در بيابان شاه ميگوي صحرايي ميل مي كنند و تمام اصفهان و ايران گرسنه است! تا فارسي را پاس بداريم!
آه چه مي گويم؟؟
گويي كه خود سانسوري را فراموش كرده ام!
كمي سانسورم كنيد!! تا فارسي را پاس بداريم!
گاهي طلوع چقدر به معناي غروب است!
عجيب و باور نكردني به مانند
اسارت در بغضي كه هميشه برد با توست!
و جمهوري تنهايي ؛ حاكميت مطلق را
در لحظه هاي رفتنت
به رفراندمي با تنها گزينه ي " بايد" مي گذارد!
سبزه زار كوچك تنهايي من
رويايي ست به رنگ عشق
كه بر دوش توسني تشييع مي شود
با سرزميني مملو از اندوه زرد
كه مرا با پيچ و تابي غبار آلود انعكاس داده است...
چند روزي پيش
در سوسنستان شاعران
سلطنت بغض را با حکایت قصیده ات نوشتم
"نبودن به تلخي فراموش كردن یک بودن نيست"
و آنروزدر تلاطم شعرت ندانستم
كه وداع زود؛ از چشم شاعراني زاده مي شود
كه با سلاطين وفا هيچ ميانه اي ندارند
و شهریار خطاب شهریارند
" ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی"
به گمانم ، عصر امروز دلش بارانی ست
مگسی روی گل است
جای پروانه ی زیبا خالی ست
ابرها می لولند
گردباد می پیچد
تومار تمیزی را از خانه ی همسایه
با پاکت هایی که کنون
از میوه های خودشان خالیست
با شن و کاه
با پر مرغهای مانده ز راه
با تکه های کاغذ
که میانشان دلنامه ی یک ایرانی ست
با جوهری رنگ باخته
مانده در زیر آفتاب سوخته
روی آن گریه ی بس پنهانی ست
انگار به خط من نوشته !
دلش از بهار شکسته
قلبی کشیده بی صدا
گویی دل یک قربانی ست
و روی آن نوشته ای ست...
دلم با لهجه ی روستایی اش
چشمهایت را تماشا می کند!
نوشتی :
گرچه عهد شکستم، اما
به نیایت نی های جهان شعله ور خواهم شد...
تا آبروی شمع را بخرم ...!
می نویسم:
گرچه عهد شکستی، اما
این نیز به اتفاقهای کهنه اضافه خواهم کرد...
تا آبروی عشق را بخرم...!
امروز خسته ام
دلخورم!
دلگيرم
از قلم، دفتر ، احساس، ميز، رايانه....
ازامروزی های بودا، مسيح، محمد، زرتشت، لائوتسه و...
از دروغهايي زيبا اما دروغ...
از چرك و عفونت اشتباه تنفس كردن...
از كودنٍ آگاهي...
از توهم و كابوس درو كردن چيزهايي ناكاشته
از سكوت و سكون و كم روي نجيب علم...
از آفتابِ بی رمق و گول زنک زمستانی تمدن...
از حرکت در بی کرانه های ظلمت
از حقیقتِ پرده اي كلفت روي چشمها
از موسيقي زوزه های ممتد بهشت فروشان
ازبوي تعفن منفعت خود سانسوري
از شكوه دربند حقوق
از سرطان وعده های آزادي...!
از بوی نفتی که در سفره ها پیچیده است...!
خسته ام ...
از حسودي كوچك و احمق همسايه مان كه چرا غبار محله به خانه اش کمترمي نشيند...!
از باكره ي مقدس ريشهايي كه كودك شيطان مي زايند...!
تو اي منجي !
تو اي محبوب دوران پاكدامني
امروزگاه برخاستن نيست
زيورهايي را كه كتابهايمان به تو بسته اند
از گناه من نيز سنگين ترند!
بگذاركه واعظ شهرمان ؛ پنبه هايش رابراي بريدن سرهاي خفته مان تيز كند!
بگذار كه خوابمان بر نياشوبد
من خود
مي خوابمت آنروز كه ديدني تريني!
در دوردستهای خیال
ماهی ای سرخ و کوچک می شوم
در انزاوی غریب عشق
آبهایی گرم را ، نفس می کشم
که آرام آرام
از آبی های چشم تو ، فرو می چکند...!
اما دستهایی نه چندان عاشق
اشکهایت را به باد می دهند
من می مانم و کویر
با آفتابی گرم وسوزان...
برای زندگی ام ،دوباره آیا
اشکی خواهد ریخت...؟!
امروز
آخرین نقاشی بوسه ات
مانند دفتر هذیانهای خسته ام یکساله می شود
عطر اشک را که می بویی
واژه های زخمی اش را
آیا در آغوش می کشی...؟؟؟!!
کبیسه ی سرد آن شب
"غزل "ی زرد ، رنگ طوسی " حماسه " گرفت..
"رستم "و " قاف " در این قصه نبود
از پیچش دستارهای سیاه و سفید تورانی
"بت شکنی " بود ، که بت بود!
چشمهای ملتهبش را به بوسه گاه " اهورا"دوخته بود
آه که گیسوی آریائی ام ، به گیسکان عاریه اش می برید...!
سیمرغ در خیانت خود
آشیانه را به مرغکانی "سی "
در بلندای "قاف " کهن دیار مان سپرده بود
اما....
در سايه سار اين همه سيمرغ نیز
ازلی گشتن بت ،تاب نیاورد...!
از "لات " و " منات" جاهلیت عربی
گویی که " هبل" مرده بود...!
ای آبروی گریه ها!
آنروز در بهشت تو
کاخ نمرودساختند...!
گویی که خدا مرده بود...!!
هسته ی لبهای تو...
در کوره ی خیال من است...!
دزدانه ! اما چون حق مسلمی می شکافم
و درونشان کلماتی را می ریزم
که محتاج شنیدنشان از لبهای توام...!
دل عاشق به جان آمد زهجرانت کمان ابرو
بیا بنشین که جان سازم به قربانت کمان ابرو
ترا مهتای عزی خواندم از سودای ایام
تماشا کن !شدم از بت پرستانت کمان ابرو
اگر یکدم به هوش آیی از این سیلی زدنها
سپارم جان عاشق را به فرمانت کمان ابرو
مرا بیمارمی داری زهجران آفرین برتو
سلامت خواهم اما من زیزدانت کمان ابرو
زروی مهر اگر چشمی بسوی من بگردانی
دگر حاشا که برگردم زبستانت کمان ابرو
هزاران عهد می بندی به یک پیمان نمی پایی
ولیکن پایبندم من به پیمانت کمان ابرو
شبی بازآ محبت کن به این دیوانه یکدم
چوشمعی پر گهر سازم شبستانت کمان ابرو
بیا در مکتب عشاق و درس دلبری برخوان
که گردم دانش آموز دبستانت کمان ابرو
وفاداری و زیبایی چه نیکو لذتی دارد
درآمیز این دو را باهم به وجدانت کمان ابرو
شبان را دیده از راه گذارت بر نمی گیرم
که شاید لحظه ای بینم در ایوانت کمان ابرو
سحرگاهی که خورشید منور سر برون آرد
بیاد آرم رخ ماه و درخشانت کمان ابرو
خدا را لیلی دوران مرا مهمان مهرت کن
که طی کرد توسن مجنون بیابانت کمان ابرو
زلفهایت...
منظره هایم را محاصره می کنند
من دست به گیسوان آه می کشم..!
تو روبروی آیینه می ایستی
من اما می شکنم...
و خود را سیلی می زنم
تا ترا به هوش آورم...!
به چشمهاي زيبايت اگر مي نازي
حیرت من ، هیچ چیز از چشمهای تو کم ندارد..!
بت شکن شده ام...!
خدایان را با سبزه زار عشق ،در مسلخ ایمان آورده ام
تا گلوگاه واژه هایم را ، با بره های تشنه ی بوسه
به کعبه ی لبخندت ، قربانی کنم...
بت پرستی را با دختران پر ازگناه -جنسیت زنده به گور خواهم کرد!
بگذار دلتنگی های یکتا پرست شراره ام ، مژگان خود را مسواک کند
و مومیایی های مجنون فرعون بپوسند!
به زبان تو آواز می دهم
تا " لیلهّ الاسرار " را از گیسوان رهای مسلمانت بفهمم!
امروز از گاه نوشته های" تو " و "خود "
از نقاشی های آبی و سبز
و از جادوی عشق سامری ات خواهم گریخت
اما نه به نیل ! این بار به رودخانه ای بنفش خواهم زد...!
در وحدانیت غرق خواهم شد و تسبیح نماز صبح را ترجمه خواهم کرد
حافظ را بر دار خاطرات معلق می آویزم تا نذر مسلمانی ات را ادا کنم!
از بغض های پیچ پیچ من برخیز
برخیز تا پرستش ببارد...!
با تو می گویم
ای بهار دلکشم
ای مهتای بی تای عزی
ای عفیف ترین عفیفه های عاشقی
لحظه هایم بی تو چه تنگدست شده اند!
می ترسم...
می ترسم که این فقر لحظات من
و آن لحظه فروشی های تو
مرا سخت بت پرست کند...!