کفر زلفش دین وایمان را به یغما برد ورفت
رنگ چشمش آبرو از شام یلدا برد و رفت
با نگاهش روح وجان در عالم ویران دمید
رونق اعجاز جانبخش مسیحا برد ورفت
شام و صبحم اشک خونباری به روی دیده ماند
چون که آرام از دل غرق شکیبا برد و رفت
حاصل عمر از کفم شد ای مسلمانان دریغ
دین ودل را چشم آن دلدار ترسا برد و رفت
روزگاری دل به من داد از ره مهر و وفا
عاقبت آرام و صبر م روی مهتا برد و رفت
یوسفم نامید و در چاه جفاکاری فکند
سوی کنعانم کشید اما به سودا برد ورفت
گفته بود ار مست گردم کام جانت می دهم
باده ها پیمود و از یادش وفا را برد ورفت
دیده دریا کردم اما گریه هایم را ندید
راه خود با زورقی آنسوی دریا برد ورفت
سیل خون از دیده دنبالش روان کردم ولی
ديده از من برگرفت ابروي كج را برد و رفت
توسنا تا کی بدین افسانه دلخوش می شوی
چون بهار زندگي را لشگر پیروز غمها برد و رفت