تبليغاتX
توسن
ای ره گشوده دردل دروازه های ماه!توسن گسسته عنان از هزارراه،رفتن به اوج قله را به هزار راه تدبیرمیکنی
صفحه نخست
نظريات بيشتر
توسن

کفر زلفش دین وایمان را به یغما برد ورفت                  

رنگ چشمش آبرو از شام یلدا برد و رفت

با نگاهش روح وجان در عالم ویران دمید               

رونق اعجاز جانبخش مسیحا برد ورفت

شام و صبحم اشک خونباری به روی دیده ماند           

چون که آرام از دل غرق شکیبا برد و رفت

حاصل عمر از کفم شد ای مسلمانان دریغ         

دین ودل را چشم آن دلدار ترسا برد و رفت

روزگاری دل به من داد از ره مهر و وفا                   

عاقبت آرام و صبر م روی مهتا برد و رفت

یوسفم نامید و در چاه جفاکاری فکند                     

سوی کنعانم کشید اما به سودا برد ورفت

گفته بود ار مست گردم کام جانت می دهم          

باده ها پیمود و از یادش وفا را برد ورفت

دیده دریا کردم اما گریه هایم را ندید                 

راه خود با زورقی آنسوی دریا برد ورفت

سیل خون از دیده دنبالش روان کردم ولی          

ديده از من برگرفت ابروي كج را برد و رفت

توسنا تا کی بدین افسانه دلخوش می شوی           

چون بهار زندگي را لشگر پیروز غمها برد و رفت

 

 

به قلم توسن یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

من به خیال تو سفر میکنم

می توانم نماز را بهانه کنم

"ب و س ه " را بر قنوتهای خسته ام دخیل ببندم

شکسته است...؟

من مسافرم

اما چه باک

اینبار درست می چینم " بوسه"

تقوای آرام و فیروزه ای گلوگاهت

لبهای مرا شفاعت می کند...!

 

به قلم توسن پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

 

آه ای مادر عشق!!

امشب  ماه در نصف النهار کهکشان آواز می خواند

شوق من از شقیقه ی شقایق بیرون می زند

و هزاران گل نرگس چشم خمار

برای چشمانت لبخند عشق می بافند

 

 

به قلم توسن سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

مهتاب را با لبهای تو تقسیم می کنم

نگاه کن که ستاره ها خاموش باشند

پایانش برای تو  ، با سیبی که برایت کنار گذاشته ام !

تو برای من ! با شعری که دل نوشته ای!

راستی شراره های جفا نیز می توان سرود

خاطرم نيست به چشم تو چه شعري زيباست

اما می توان شعری از بهار سرود

بی آنکه ، از سرخ تا بنفش

 نور سفید را منشور کنی...!

می توان صادق بود

"تا باز هم شیطنت عشق


چشمها را به عریانی خود ، بگشاید"

 

به قلم توسن دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

امشب تمام واژه هایم ، با بنفشه های شرم آغاز می شود

من با آبی یادت در مهتاب خاطره ات دراز می کشم

به ملکوت رویا می روم

آنجا که   واژه های شعرت  را

با مرکب خون من می نویسی...!

گیلاسی های  شراب زخمهای بنفشم را 

که  همراه فنجان های تصورت شسته بودی

با لبهای تو تلاوت می می کنم!!

آهم اندک اندک کم سو می شود

چراغ چشمهایم خاموش است

 بغض هایم ؟؟

بغض هایم را به صورت شیشه های چکنده فرو می ریزم

امشب گیسوانت را به نیمه شب نیایشم بسپار

تا موهای پریشانم گریه کنند

بگذار اشک مرا ببوید

و بر شب تارم شراب بپاشد

و آبیه چشمانت را

با سرمه های بنفش ختن

آنگونه که می خواهی نقاشی کند...!

به قلم توسن یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

با طعم بوسه هاي تو

آبي ، آب را از ياد برده ام ...!

كاسه اي  آب چشم را

در گذرگاه  بذر سبزه هاي بنفش پاشيده ام...!

چرا جوانه نمي زني..؟!

بگذار فال تو را نقاشي  كنم

وقتي كه بنفشي

يعني كه خوبي...!

به قلم توسن شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

پرنده ی تفکراتم

از لبهای تو ،  مرا می بوسد!!

خدا دستش را از آستین چشم تو در آورده است

تا با مژگان تو

گونه های مرا رنگ به رنگ کند!

 

به قلم توسن شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

قلب من یک کاسه - می خونین است

تا چشم گرم می شود، خوابم آتش می گیرد

خاطره ها دوره ام می کنند

و آرزوها برایم دست تکان می دهند

تا مژگان روی مژگان می گذارم

سرمه زیر سرمه به خوابم می آید

و شبها

تا فجر اول را روی دامان فرشته وارت چرت می زنم...

 
به قلم توسن جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

ای غریبه!!

وقتی مرا می بری

آهسته باز کن ، دستان نیمه باز مرا

من هنوز بر مزار آخرین درختی ایستاده ام

که کسی از برای غربتش اشکی نریخت

و ترانه ای نسرود!

به قلم توسن پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

کاش بر می گشت چرخ روزگار             تا شوم شاگرد یک آموزگار

اگر چرخ روزگار بر نمی گردد

مطمئن باش روزگاری

 آنچه كه سزاوار نام توست را برايت به ارمغان مي آورم

و بازهم سپاسي كه شايسته ي نام توست نثارت مي كنم

 

به قلم توسن پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

آمدم اما...

معبدی را دیدم که روی عاطفه ی فقر بنا شده است

و کودکانی که میهمان کوچه های غم بودند

و در رویای کودکانه ی خود ، عید را می نوشیدند...

 

به قلم توسن چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

اينجا .....

پر از درختان عريان است

بادهاي وحشي حكومت مي كنند

اينجا......

پر از روزهائيست كه شب شدند

و شبهايي كه سرد شدند و برف!!

و بي صدا بر حریر سپیدمان پا گذاشتند

مي خواهم به آبي آغوشت بازگردم

آنجا....

دنيا زير نگين جوانيست!

يک دشت سر سبز بي انتها

آنجا....

مستي خوشايند رباعيات خيام

و كفر زلف دين سوزي حافظ

يادگارهاي سبز بهار افشان است

باز ميگردم..

به ياد هفتمين روز بهار

كه چشمهاي من و تو

پنهاني به هم دل مي دادند!

باغچه اي خواهم ساخت و گلي خواهي كاشت

اما يك بهار ديگر مهلتم ده!

...........................................دوستان فعلا بدرود......................................

 

به قلم توسن یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

مگر نسيم ابر بودی كه تو را در باران گم كردم
صحبت از شعر كه مي شد 

 مي گفتي : سخت است 

 مي گفتي : به خوبي نمي شود معني- شان كرد

چقدر ساده مي شدند اگر مي گفتم معنای عفیف همه اين شعر ها تو هستي 

 شايد شاعري كه در وقت نماز خم ابرويي را به ياد مي آورد

روزي در گذرش از كوچه باغهاي شهر ما

 جايي در سر راهش 

با گونه های شفق گون مست بهار

 ميان درختان سرو و نارنج يك نگاه به امانت از تو به يادگار داشته است

به قلم توسن شنبه هفتم اردیبهشت 1387
لينك مطلب

 

کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي كردم

و مثل باران هر صبح برايت شعر می  سرودم 

 آن هنگام زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم

 و به شوق تو اشک مي ريختم

 اشک مي شدم

 بر صورت مه آلودت مي لغزيدم

تا شايد جاده اي دور 

 هنوز بوي خوب بهار را

وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد

امروز دوباره آمدی

باز هم

 بيا و از کنار پنجره دلم عبور کن

 تويي که در ذهن خسته ام هميشه بهاري

به قلم توسن دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    -->
    -->
    Site Meter -->