تبليغاتX
توسن
ای ره گشوده دردل دروازه های ماه!توسن گسسته عنان از هزارراه،رفتن به اوج قله را به هزار راه تدبیرمیکنی
صفحه نخست
نظريات بيشتر
توسن

پوست اندازي دوباره ام

و رفتگري كه همه يادگارها را با خود خواهد برد

يادت هست قرارمان كدامين بهار بود؟

خاطرم

خاصيت فراموشي ندارد

مي دانستي؟

هرلحظه از انتهاي رؤيايت به آغازروياي دوباره ات مي رسم

هرلحظه از انتهاي عشقت

به اوج دوباره ات مي رسم...

تورا دوست مي دارم

با تمام وجودم

راست مي گويم

مي دانستي؟

به قلم توسن شنبه سی و یکم فروردین 1387
لينك مطلب

عشق وشادی اکسیر حیات بخش برای روح سرکش آدمی است .برای لذت از دنیای پیرامون میبایست نخست آن را فهمید وشناخت تا توانست بدی ها را از خوبیها جدا کرد .دلتنگی های بشر تمامی ندارد ودل بستگی ها حد وحصاری نمی شناسد.اما من حد حصار خویش را چونان دیگران نمی توانم تعیین کنم. چرا که اين روزها مثل بادي پريشان احوال،

 از روي خاطرات ترك خورده مي‌گذرم

و نمي‌دانم در كدام سوي كوير است

كه هنوز سرگردانم

صدايم را كسي نمي‌شنود

و شب‌ها مهتاب است كه در تنهايي

 برايم لالايي مي‌خواند

اين روزها سرم پر از ابهام است

احساسم شده است يك علامت سوال بزرگ

عقلم علامت تعجب

زبانم سه نقطه

و دلم در پرانتز حريمش، حرمتش را حفظ مي‌كند

اين روزها، نه! اين شب‌ها

حوالي خواب‌هايم باراني است

با هر تكه ابري، قطره باراني مي‌شوم

تا از آسمان دلم بر روي اين كوير خشكيده ببارم

تا شايد روزي جوانه عشق از اين خاك برويد

بي هيچ ترسي از هر احساس تنهايي

اين روزها قاصدك‌ها زياد خوش خبر نيستند

براي همين مدام خودشان را قايم مي‌كنند

و پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

براي همين در تنهايي مي‌گريند

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

 اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين

 جاي قلبم مخفي مي‌كنم

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

 اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

چشمانم برق مي‌زند

روزي شاعري برايم گفت

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

اين روزها دلم براي دوست داشتن مي‌سوزد

وقتي كسي مرا براي ت م ل ك بخواهد

دلم مي‌لرزد

صدايم مي‌گيرد

و نبض لحظه‌هايم به تندي مي‌زند

ن ي ا ز به دوستي رازي است كه به ت م ل ك نبايد فروختش

اين روزها كسي گم شده است

در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب

در هنگامه بوسه باران آسمان...

تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

اين روزها دوستان غريب شده‌اند

و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم

دوستي عطر آشنايي است ديرينه

كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست

و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا

مثل دوستيمان با خدا

اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم

و در لحظات پاك نيايش

براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم

براي لحظات دلتنگي و بي‌قراري اين روزهايم

به پرنده‌ها مي‌گويم التماس دعا اما من و

پرنده ی مرگ به سخن فجیع درود

سلام می کنیم

به قلم توسن جمعه سی ام فروردین 1387
لينك مطلب

گفتم که پرده بردار ز رخسار بهار و خاطرم مزین کن

گاه زمستانی طولانی در پیش است

سرما جانسوز است و اشک غروب سرخ بار بچشمانمان خشکیده است

خواهم که خلوتم را با خاطرسبز بهار و شکوفه های بهار نارنج بیارایم

هر لحظه گنج بزرگی است برای یخ کردن برف های زمستان

بهار خنده ی تلخش چه زمستانی بود

کای مرده ی خشکیده به یخ!

خصلت ما خاطر مجنون ماندن نیست

سبزی ما بهر عمری چو یخ ماه تموزان نیست

که قطار نگهت سوی خدا می بردت!

تو که افتاده به دام سیه مرگ شدی

چه بهارو چه زمستان

خاطر آراسته از رنگ سیه

 همچو یک تکه زغالی کن!

به قلم توسن جمعه سی ام فروردین 1387
لينك مطلب

برف های شانه ات را بار دیگر تکاندم

فایده ندارد

باز هم یک دست سپیدی

با آن چشمهای یخی اینطور نگاهم نکن

تقصیر من نیست که تو هنوز اینجا ایستاده ای

از من نپرس تا کی

من هم نمیدانم روز پایان ایستادن تو

کدام روز آفتابی است

آدم برفی !

به قلم توسن پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
لينك مطلب

اي اشناترين زيبا

 اي فراگير ترين صداي زندگي

 اي باغ در باغ شكوفه زار ! و اي همرنگ و همراه وهمسايه بهار

هنوز هم در تو چشمه هاي مهرباني مي جوشد

 ابرهاي عطوفت به شوق باريدن گستره قلب ترا  می پوشاند

گفتی که خواب ترا به آشوب نکشانم!

 طراوت و لطافت وشكنندگي درونمايه توست

قلبت اشيان عشق هاي بزرگ و اهورائي است

 با تن پوشي از گل چشماني باراني

  در ميان ازدحام شادماني ودست افشاني

 از خواب تو بیرون که روم

باز آیا

از راه مي رسي اي رنگين كمان ؟

 با گلبوسه هاي محبت سيال روح بهاريت

 عطش ما را فرو مي نشاني؟

 افسردگي ها را دور مي سازي

وچشمهاي مشتاق را به نوازش زيبايي مي خواني

 با كلامي صميمي روي قلب ها طرح عشق ترسيم مي كني

 با خوش اهنگ ترين الحان ، عطر خوشبوترين گلها را مي پراكني

 چون باران وشبنم و نسيم

گستره دلها را به طراوت وتازگي و نشاط دعوت مي كني

آیا تو بهاری؟؟

به قلم توسن یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
لينك مطلب

وقتی که هستی، همه ی لحظه ها سرشارند

زمان آرزوی ایستادن می کند

آن وقت ها که هستی، دلهره ی عبور لحظه ها را ندارم

اما امروز

 چه انتظار عجيبي ....!

آوای انتظار کوتاهم به گوش بستگان خدا می رسد!

گفتم که بسیار دلتنگ تو ام

در امتداد نگاهم نوار آبی رنگ نوشته هایت سبز می شود

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

می دانم که هستی

و

بهانه ی بودنت کافی است 

 تا آن روزها که نیستی

به انتظار دیدن دوباره ات بنشینم

و آغوش استقبال بگشایم

می دانی که ترا می گویم!

آری تویی که  در لحظات مرگ دلم

به آغاز نشسته ای

و بوی بهار می دهی!

به قلم توسن پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    -->
    -->
    Site Meter -->