جوجه ها چه ناشکیبا انتظار بهار را بر دوش خویش می کشند
بهارم از تو می نویسم که شاید نبینمت!
می دانم ، می دانی و می دانند
که بهار هم نشانه ایست
ترا می گویم!! گاه ترا بهار خوانده ام و گاهی...
شاید من هم بهارم که بعد از زمستان متولد می شوم
اما آیا تولدی از برایم هست؟
ای غزال باغ شعرم! این بار جای غزل خالیست!
یادت هست که هیچکس نمی داند تو بهاری؟؟؟!؟؟!!!
پیستچیو
کاش در آغوش گرمت لختی بیاسایم
ترا چه می شود؟؟ عجب برقی به سینه ی دلم نشانده ای
اما شمار معکوس نفس هایم
چندی است که آغاز گشته
من زمستان نیستم ! که بسوزانم
اما تو بهاری!!
بهار که بیاید تو یک بیست خواهی گرفت!
به قلم توسن سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
