شبهای روشن انتظار را بر دل بی کس خویش سایه می زنم
هنوز هم به لطف مهر بهار زنده ام
گنج مردام را آن سوی پرچین پوسیده ی عمر نهان کرده ام
هیچ نمی داند که بهار هم اوست
گرچه نامی ز کوثر زیبایی معصومان دارد!
لیک بهار پر آب تر از کوثر است!
گل مینا بدست خویش
ساقی انجمن و مجلس فرسوده ی ماست
و صدای جوشش چشمه ی امید را
هم و تنها زبوی بهاریش
بارها به چشم خویش شنیده ام!
به قلم توسن سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
