تبليغاتX
توسن
ای ره گشوده دردل دروازه های ماه!توسن گسسته عنان از هزارراه،رفتن به اوج قله را به هزار راه تدبیرمیکنی
صفحه نخست
نظريات بيشتر
توسن

من از تلاطم اندیشه ها خبر دارم

و در نواحی شب ذهن خنده بیدار است

فرود قمری احساس

فراز کاکلی عشق

سرود سرکش بودن

به نام دوست سرودن

و در معابر احساس با تو گشت و گذار

به سوی مقصد رویا همیشه سیر و سفر

عبور قاصدک عشق را ز نو دیدن

نوای ناب نوازش ز دست دوست شنیدن

و طعم بوسه و باران در آفتاب چشیدن

و از شکوه ولادت حدیث نو گفتن.

 بیا که دوره ی باران است

و پیک باد پیام آور بهاران است

بخوان به گوش من ای همسفر ترانه ی عشق

بده به بانگ خوش ای غنچه ی شکفته بشارت

بهار آمده همراه با نسیم امید

و اضطراب گل قاصدک رسیده به اوج

حلول نازک آمالهای روح افزا

و عطر تند عطوفت

و باز هجرت اندوهگین لادن زرد

و دشتهای نیاز

و رازهای کبود

ترانه های تپیدن

جوانه های دمیدن

بهار آمده سرشار خنده ی خورشید

و در تبسم او داستان رویش ماست

و در ترنم او قصه ی گل افشانی

که صبح حادثه نزدیک است

و در مهاجرت گل به شاخه رازی هست

که باغ بی خبر است از آن

از آن معانی پنهان

وزان غنای مجرد

و جز من و تو کسی نیست آشنای رموزش

و جز من و تو کسی نیست با خبر ز ضمیرش

که ما دو محرم اسرار شاخسارانیم.

 بهار آمده از راه های دور و دراز

از آستان بشارت

و ارمغان حلولش نسیم موسیقیست

و آبشار کلام

که از نگاه دل انگیز نور می بارد

و باز سرخ ترین گل از آن گلشن ماست

و باز سبزترین برگ روی شاخه ماست.

اما بهارش کو؟

به قلم توسن چهارشنبه بیستم تیر 1386

باران تمام شده است..
و یک لکه ی بی شکل کوچک٬ مثل پنجره ای ٬توی سفیدی ابرها  آبی و آبی تر می شود..

 به زمین چسبیده ام ...و آسمان بالای سرم راه می رود..
و مثل وقتی که کنار شیشه ی باز پنجره ی ماشینی که نه چندان با سرعت مسیر جاده ای را طی میکند نشسته ام .. از حرکت آسمان هم ٬انگار٬نسیمی خنک از آن پنجره ی آبی بیرون میزند ..

باران تمام شده است..
و  حالا خورشید که قهر بود مثل دختر بچه ای بازیگوش که به روی خودش نمی آورد٬ ته قطره های آب را به بازی میگیرد.. روی خیسی هوا ناشیانه نیم قوسی میزند که نارنجی اش را می بینم بیشتر ...و آن آبی ِ بنفش را ..
باران تمام شده است..
و  تک قطره هایی اینجا و آنجا از گوشه ی برگی و لبه ی شیروانی ای می چکد . .

باران تمام می شود...
اشک های من نیز .
و آن لکه ی بی شکل آبی میاید یک روز.. و بزرگ و بزرگ تر میشود..
و آن دختر بچه ی بازیگوش به روی خودش نمی آورد.. 
به رویم نمی آورمِ  رقص بهار را ـزمانی برای دلتنگی به بهار ِامروز روز دیگری ست....

به قلم توسن شنبه شانزدهم تیر 1386


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    -->
    -->
    Site Meter -->