آخرین بوسه اش چه تلخ بود امروز!!
بدون بهار !! شروع می کنم.
توسنی می شوم گریزان برای ماندن!!
از امروز توسن خواهم بود و نخواهم مرد
بی اویش ما را مردن هوسی بیش نیست
آه آه آه
آسمانهای تو رنگارنگند
و غروری کودن طوفان بپا کرده است!!
شاید چشمان سیاه توفریب ات می دهند از خطایی که کرده ای!
سایه پیروزی ، برد و باخت تو نیست
اما
امروز
واژه ها، آغازها
آرزوها، آوازها
و چشم انتظاریهای
دیروز و امروز را قسمت می کنیم
وفردا
آبرنگها و رنگین کمانها
تصورات و منظر دلپذیر را
چون فرشینه ای از احساسات
با تاروپودی از خاطرات
و رویاها!!
اما احساس خوشایند بهار
هنوز هم بی بهار است
بی بهار پایان می کنم!
به قلم توسن سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
