باید عشق را آنقدر بالا برد تا عقل به سکسکه بیفتد ....
فعلا" همین![]()
باید عشق را آنقدر بالا برد تا عقل به سکسکه بیفتد ....
فعلا" همین![]()
در صبحدم تنهایی خود
حتي در شط خواب
جويبار اشكهايم
داغ تر از لبهاي تو زمزمه مي كنند
اي " آدم " تر از من !
ميوه ي كال خستگي ام رسيده است
و بهشت دل... سرختر از سيب ...
خوشه ي بغض بسته است
فريب ات نمي دهم از اين بغض
خوشه اي بردار
تا سجده را به خداي انتظاربگزارم
شعر گويم و توبه كنم...
عصيان شعر اگر براندم
باز اشكهايم تقديم به غرور نازنين تو باد ...
خوب ـ من شعر نگو!
من تمام زمزمه ي جواني را
شور را
نشاط را
شعف و شوق را
ادعا را
خروش را...
در چشمهاي تو جا گذاشتم
قايقراني خيال بازيگوش ؛ در موج گيسوي تو ديدني ست
پارو كه مي زنم تند تر از توسن مي رانم !
در ميان شعرهايت باز مي كوچم
كاش خيال فريبم نداده باشد...!
باز هم شب است و در وجود ترکدار و روح زخمی ام به جستجوی آخرین تصويرش در مغز گند گرفته ام مي گردم..
صورا ! دختري كه در سونستان ؛ آفتاب را به بازي مي گيرد
اما برگهاي تقويمش يك روز بی آفتاب نداشت.
انگار همين ديروز بود...
پشت نيمكتي كه با همه ي دختركان كلاس
و با دماي محيط ؛ متعادل مي شد
صدايش در گوشم مي پيچد ؛ " بابا آب داد...."
چقدر احساس خوشبختي مي كرد..از باباي خوبي كه دارد....
پدري كه آب مي داد و زنده به گورش نمي كرد....!
نفس مي كشيد ... تمام حقوقش با اين نفس ها پرداخت مي شد...؟!
موضوع انشاء كه توسط معلم گفته شد ؛ من غرق در اضطراب بودم
غرق در اضطراب آينده....آينده اي با هاله اي از ابهام...
" بهترين آرزوي آينده تان چيست و چه شغلي را دوست داريد؟"
صورا دستش را به نشانه ي سؤال بلند كرد
اجازه..؟ مگر دخترها هم مي توانند آرزو كنند...!!!!؟
معلم پاسخ داد اين دفعه اشكالي ندارد!
اما آرزوهايتان زياد بزرگ نباشد.
چون آنها كه آرزوهاي بزرگ دارند، هرگز احساس سپاسگزاري و قدرداني نمي كنند !
هرچه بيشتر آرزو كنيد، كمتر احساس شكرگزاري مي كنيد و هرچه روي دهد، به نظرتان هيچ است...
شما فقط بايد شكرگزار زنده به گور نشدنتان باشيد...
انشاها كه خوانده شد
بهترين انشاي كلاس ؛ آرزوهاي دخترك بود...
( لطفا" ادامه مطلب را بخوانید)
کاش به رنگ تمام سبزه ها بودم
تا حقیقت ـ بهارگون تورا نقاشی کنم
زخمی ـ زخمت که می شوم
خدای ساکن امام زاده ی کوچک
از کعبه هم می گریزد...
مدادم بهانه می گیرد و در دلتنگی های تو
شعرهایم قفس قناری اند!
خروش چشم نیلگونت
شکوفه های سپید را
با حسی مرطوب،
از تپه ی بارانی
در لابلای یک خیال رها می سازد...
اولین خانه از آن خیمه ی میخک
هفتمین روز بهار
غش غش خنده ی ما
خواب ـ قناری می خواند !!
خنده ی شور....مست نشاط....سازو طرب...
ترانه های تو پر معنی ست
از امید که می خوانی ،
گونه ی گوشهای دلم گل می کند!
بهار می رسد!
جایی مثل بهشت
ترانه ی اتاقت بامن می خواند!
"
رقص عطر گل يخ را با باد، نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه ،صحبت چلچله ها را با صبح""نبض پاينده هستي را در گندمزار ،گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل ،همه را مي شنوم، مي بينم"
چلچله ها می خوانند
لبم از غنچه لبهای بهار
فاصله ، تنها یک بوسه است...!
ببوس....
بهار را ....زندگی را...ببوس...
پاییز که می گریزد ، ....یلدا را ببوس......